تبليغاتX
فیلم و سینما

فیلم و سینما

آن ها تک تيراندازند، ما مسلسل چي

فيلم و سينما -  «مرد هزارچهره» جديدترين کار مهران مديري است که قرار است در ايام عيد از شبکه سوم سيما به تماشايش بنشينيم . او در اين سريال هم مثل چند تا کار آخرش ، اعضاي اصلي تيم هميشگي اش را حفظ کرده و اين بار هم آنها را با خود همراه کرده. همراهي اي که مخصوصا در بخش نويسندگي بيشتر به چشم مي آيد و مي شود گفت بخش بزرگي از موفقيت مديري به انسجام همين گروه برمي گردد که مديريت و سرپرستي اش را پيمان قاسم خاني بر عهده دارد.


راستش اين گفتگو از آن نوع گفتگوهاي بي گمان است ؛ آنهايي که بدون هيچ قول و قرار قبلي با طرف مقابل به تور هم مي خوريد و همين جوري گپ مي زنيد و حاصل اش براي هر دو نفرتان جذاب از کار درمي آيد. غير از کار جديد مديري ، درباره طنز نوشتن براي تلويزيون و قصه پرغصه نود شبي ها هم کلي حرف زده ايم . بخوانيد و ببينيد اين اتفاق افتاده يا نه.


ايده اصلي کار از کجا آمد و اصلا کار چه جوري شروع شد؟

وقتي اين کار را شبکه به گروه پيش نهاد کرد، طرح هاي مختلفي را فکر کرديم و بيش تر از بقيه به همين رسيديم و آن ها هم خيلي خوششان آمد. ويژگي اش اين بود که شبيه بقيه کارهايمان نبود. براي همين اين کار را انتخاب کرديم و با مهراب قاسم خاني و خشايار لوند و امير ژوله شروع کرديم به نوشتن.

تفاوتي که مي گويي کجا نمود پيدا مي کند؟

اساسا متفاوت است . يک داستان است و برخلاف کارهاي ديگرمان خيلي داخلي نيست که مجبور باشيم از فرمول کمدي هاي تلويزيوني آپارتماني پيروي کنيم . تعداد لوکيشن هايمان زياد است و هنرور هم زياد داريم . مثلا توي دادسرا سکانسي داريم که وقتي نوشتيم ، گفتيم خود مهران جمع و جورش مي کند. ولي اين اتفاق نيفتاد. وقتي سکانس را ديدم ، خيلي تعجب کردم . 150تا آدم تويش است و خيلي هم خوب اجرا شده . شيوه ساخت کار با کارهاي ديگر فرق دارد. اين تفاوت را ما در مرحله نوشتن ايجاد کرده ايم و مهران هم سنگ تمام گذاشته.

اسم سريال ، داستانش را لو نمي دهد؟

نه ، اسمش عوض مي شود. مثلا ممکن است بشود «بابا کجا بودي تا حالا؟». چون اين جمله چندين با تکرار مي شود.

اين همان تکيه کلامي است که بعد از ديدن سريال مي افتد توي دهان ملت؟

نه ، اصلا تکيه کلام نيست . اين همان جمله اي است که مهران - مسعود شصت چي - باهاش در موقعيت هاي مختلف گير مي افتد. آدم هاي مختلف بهش مي گويند: «بابا کجا بودي تا حالا؟» و با کس ديگري اشتباهش مي گيرند.

چي باعث مي شود در همچين موقعيت هايي قرار بگيرد؟

هيچي ، بيچاره بدشانس است . داستان از جايي شروع مي شود که در زمان حال در دادگاه دارند به جرم چندين عنوان کلاه برداري و جعل عنوان و چيزهاي ديگر محاکمه اش مي کنند و او دارد توضيح مي دهد که متهم هست ، ولي گناهکار نيست . اما هيچ کس باور نمي کند. بقيه داستان فلاش بک هايي است که در داستان اتفاق مي افتد و شصت چي دارد فکر مي کند که چه جوري ناخواسته در موقعيت هاي مختلف افتاده و ناچار شده نقش آدم هاي مختلف را بازي کند.

پس بخش زيادي از اين 15 قسمت در فلاش بک مي گذرد؟

بله ، فقط جاهايي برمي گردد دادگاه که زمان حالا را ببينم و استفاده هاي ديگري که معمولا از تکنيک فلاش بک مي شود. به خاطر موقعيت هاي مختلف تعداد زيادي بازيگري که مي بينيد به خاطر همين است . چون مسعود شصت چي به چندين موقعيت مختلف وارد مي شود و دوباره خارج مي شود.

اين تعدد موقعيت ها باعث نمي شود کار منقطع بشود و حس مخاطب از دست برود؟

نمي دانم ، تجربه جديدي است که تا حالا نمونه اش را نداشته ايم . ولي فکر نمي کنم . طبق آن چيزهايي که گرفته ايم و ديده ام ، به نظرم مي آيد که اتفاقا خيلي هم جذاب شده.

مي شود نتيجه گرفت اين کار مثل بقيه کارهايتان خيلي حالت نمايشي و پلاتو ندارد؟

آره ، اصلا. ضمنا خيلي هم بازيگر محور است. مهران هميشه علاقه دارد که در کارهاي خودش نقش هاي کوچک داشته باشد و بيش تر به کارگرداني اش برسد. منتهي در اين کار ما با چانه زدن زياد راضي اش کرديم نقش اصلي را قبول کند. حالا خودش خيلي راضي است . به نظرم اين بهترين بازي اش تا الان است.

کم پيش مي آيد يک گروه اين جوري با هم جور بشوند و کارهاي مختلف را با هم توليد کنند. منظورم بيش تر گروه هاي اصلي کار هستند يعني نويسنده ها، کارگردان ، تهيه کننده و بازيگران اصلي . اين اتفاق براي گروه شما چه جوري افتاده؟

اول اين که ما سليقه و نظر هم را پيدا کرده ايم و لازم نيست خيلي چيزها را براي هم توضيح بدهيم . خيلي چيزها برايمان کد شده . ما نويسنده ها مي دانيم که مهران چقدر توانايي دارد و چقدر خوب مي تواند بعضي جاها را در بياورد. همين طور مي دانيم بعضي چيزها را با اين شيوه کارگرداني فشرده شايد نشود خوب درآورد. ما کار مهران را دوست داريم ، او هم کار ما را. تهيه کننده ها هم آدم هاي بسيار نازنيني هستند که تا 500سال ديگر هم باهاشان قرارداد سفيد امضا مي کنيم.

درگروه نويسندگان هم از بين نويسنده هاي خيلي زياد به اين هسته 3نفره ت مهراب و خشايار و امير رسيده ايم . اگر سروش صحت و حميد برزگر هم بي کار باشند، دوست دارم آن ها هم در تيم باشند. قضيه اصلي ، شناخت سليقه هاي همديگر است و اين که با يک شکل به کار کمدي نگاه مي کنيم.

براي اين کار صحت و برزگر بي کار نبودند؟

نه. سروش خودش در اين کار بازي مي کند. اتفاقا بهش پيشنهاد کردم . ولي قرار بود وسط اين کار برود در يک تله فيلم ديگر هم بازي کند و برگردد. اين کار هم خيلي چسبيده و متصل بود. ديگر اين که سروش دارد کم کم کارگردان مي شود و از دست مي رود.

براي شما فيلم نامه نويس ها کارگرداني مساوي است با از دست رفتن؟

خب به هر حال کارگرداني پولش بيش تر است و از اين حرف ها و راحت تر هم هست.

اين را جلو مهران مديري هم مي گويي؟!

براي مديري اين جوري نيست . ولي کارگرداني براي من راحت تر است تا نوشتن.

بازيگري را هم که تجربه کرده اي؟

بله . يک بار. بازيگري که راحت ترين کار است.

خودت هم که چند بار براي کارگرداني دورخيز کرده اي.

بله ، ان شاءالله در سال جديد اين اتفاق مي افتد. هر سال مصاحبه کرده ام و گفته ام سال ديگر کارگرداني مي کنم و نکرده ام و براي بچه ها جوک شده.

مي خواهي فيلم تلويزيوني بسازي يا سريال؟

فيلم سينمايي.

بدون تجربه دست گرمي تلويزيون؟

من مجوز کارگرداني دارم و از نظر قانوني هيچ مشکلي براي کارگرداني ندارم.

منظورم جنبه هاي عرفي قضيه است. از موارد قانوني که بالاخره مي شود راحت گذشت.

منظورم اين بود که فيلم هاي کوتاهم مورد تاييد جمعي از کارگردان هاي موجه و کار بلد بوده . منتهي اين تنبلي ذاتي است که جلوم را مي گيرد.

پس مانع ماجرا بيروني نبوده؟

نه ، اتفاقا خيلي هم دروني بوده . وقتي نويسنده اي مي تواني صبح ها ديرتر از خواب بلند بشوي و نبايد اين نعمت را ناديده گرفت. ولي سال جديد حتما اين اتفاق مي افتد. حتي با آقاي گليان قراردادش را هم بسته ايم.

آن هم کمدي است؟ به نظرم خودت به ژانر کمدي خيلي علاقه نداري.

نه ، کي گفته؟ ولي کمدي اي که دوست دارم ، لزوما آن جنسي نيست که سال هاست دارم مي نويسم . خيلي وقت ها با تهيه کننده ها که صحبت کرده ايم گفته ام فيلمي که من بسازم لزوما پرفروش نيست.

مشابهش را مي تواني مثال بزني؟

فکر مي کنم به فضاي کارهاي وودي آلن نزديک باشد.

چرا اين تجربه را در کارهايي که تا حالا داشته اي پياده نکرده اي؟

آخر خيلي شخصي است . فکر نمي کنم ديگران خيلي بپسندند. خودم مي دانم مي خواهم چه کار کنم و ته دلم داستانش را دوست دارم . ولي خيلي مطمئن نيستم چيز جذابي از کار دربيايد. چون متفاوت است . فقط اميدوارم فيلم نامه هاي خوبي به پستم نخورد که مجبور بشوم بروم آن ها را بنويسم . کارگردان هايي هستند که سال هاست دغدغه دارم باهاشان کار کنم . اميدوارم بهم پيشنهاد نکنند. اگر اين اتفاق نيفتد، آن قطعي است.

ولي من فکر مي کنم ما به نويسنده خوب و حرفه اي خيلي بيش تر احتياج داريم تا يک کارگردان متوسط.

ولي اين کار من اصلا معني اش اين نيست که من اگر يک فيلم بسازم ، از الان فقط يک کارگردان خواهم بود. نه ، من فيلم نامه نويس هستم و فيلمنامه نويس هم مي مانم . بعدش برمي گردم سرکار خودم . اين را براي تهيه کننده ها مي گويم که اگر فيلم ساختم ، لطفا بعدش لطفا فيلم نامه هم پيش نهاد بدهند!

برگرديم سرکار. چرا بين «باغ مظفر» و اين کار اين همه فاصله افتاد؟ مشکل درون گروهي بود يا تلويزيون تمايلي نداشت؟

گويا پيش نهادي نبود. اگر قرار بود نود شبي بسازيم که باکس نود شبي اش با «چارخونه » پر بود. من خودم درگير کارهاي ديگر بودم و مهران هم اين وسط 2تا فيلم سينمايي بازي کرد.

حتي اگر نشود گفت عنوان «سرپرست نويسندگان » ابداع شما است ، ولي مطمئنا با کارهاي شما جا افتاد. پس بد نيست يک تعريفي از اين عنوان داشته باشي.

از همان اول کار، من بيش تر از همه چيز روي طراحي کار مي کنم.

چرا به طراحي قصه و ساختار کار بيش تر علاقه داري تا مثلا ديالوگ نويسي و کارهاي ديگر؟

بقيه را هم دوست دارم و يک زمان هايي واقعا از نوشتن لذت مي برم . حتي اگر احساس کنم لازم است ، سکانس هم مي نويسم . اين جوري نيست که به چيزي دست نزنم . جاهايي که فکر مي کنم نوشتنش راه دست خودم است ، حتما به بچه ها کمک مي کنم . با اين حال کار اصلي ام طراحي است . ولي با توجه به اين که خوب با بچه ها همديگر را شناخته ايم و من نظراتشان را قبول دارم ، کاملا با هم مي رويم جلو. مثلا براي اين کار 4 3طرح پيشنهاد شد و اين يکي پيش نهاد من بود. امير ژوله هم طرح خوبي داشت . تا آخرين لحظه دودل بوديم کدام را کار کنيم . تا اين که در نهايت به اين رسيديم . بله ، قسمت عمده کارم طراحي و هماهنگي ماجراها است.

کار بچه ها را مي خوانم و مثلا بهشان مي گويم قسمتي که خشايار نوشته مطابق چيزي نيست که در قسمتي که مهراب نوشته ، ديده ايم .من بايد در جريان همه چيز باشم و همه چيز را به هم وصل کنم . يک چيزهايي را در يک قسمتي مي کاريم که بايد در قسمت خشايار 15روز بعد مي نويسد، بايد برداشت کنيم . اين وظيفه من است که با اشرافي که از بالا به ماجرا دارم ، همه چيز را هماهنگ کنم . در اين مورد خاص که سريال است ، يک چيزهايي در داستان بايد به هم وصل بود و براي همين کمي وقت گيرتر شده.

رج هم مي زنيد؟

تا الان اين کار را نکرده ايم . حدود 11قسمت نوشته ايم که حدود 8قسمتش تصويربرداري شده . به هرحال نرسيده به عيد کار را تحويل مي دهيم.

بخش مهمي از جذابيت کارهايت با مديري ، به فيدبک کارتان ، مثلا در بخش تکيه کلام ها بر مي گردد. الان با توجه به اين که کار سريال است و روتين هم نيست ، اين جذابيت ها را کجا و چه جوري ايجاد مي کني؟

هيچ وقت روي اين چيزي که مي گويي حساب نکرده ايم . هيچ وقت نگفته ايم جمله اي درست مي کنيم که تبديل به تکيه کلام بشود. يک وقت هايي خودش پيش مي آيد. مثلا جمله «اين که مي گويي يعني چه » يک بار در برره به کار رفت و من فکر کردم چقدر جمله جالبي است . چون تهش به جاي علامت سوال ، نقطه داشت . بعد از آن هم چندبار استفاده کرديم و شد و جواب داد. اين تنها موردي است که برايش جا گذاشتم . توي اين کار هم به چيزي در اين مايه ها فکر نکرده ايم . ولي باز هم چيزهايي دارد که اين اتفاق بيفتد.

پس قلاب کار که بيننده را درگير کند و گير بيندازد کجاست؟

خود داستان . هميشه روي داستان حساب کرده ام . هيچ وقت نگفته ام حالا برويم توي کار در مي آيد. روي تک تک سکانس ها تا جايي که وقت داشته ايم ، کار کرده ام.

نويسنده هاي همکارت را چه طور انتخاب مي کني؟ مثلا تا آن جا که يادم مي آيد امير ژوله مطبوعاتي بود.

کارهاي ژوله را در «تماشاگران » خوانده بودم . يک بار رفته بودم مجله شان ، بهش گفتم بيا يک امتحاني بکن . راستش خيلي اميدوار نبودم . چون توي اين مدت خيلي کم به استعدادي برخورده ام که تکانم بدهد. خيلي ها آمدند و رفتند. توي تيتراژ «پاورچين » اسامي خيلي زيادي مي بيني که آمدند دو سه قسمت نوشتند و رفتند. نه اين که کارشان لزوما بد باشد. براي اين جنس کار بهترين انتخاب نبودند. جاي ديگري هم از عليرضا بذرافشان اسم برده ام که کارش را خيلي دوست دارم و به نظرم نويسنده درجه يکي است . ولي او هم در «باغ مظفر» نتوانست با سرعت بالاي کار ما هماهنگ بشود.

شايد چون به سريال نويسي عادت داشته تا کار روتين.

آره ، آنها تک تيراندازند و ما مسلسل چي.

يک جورهايي هم کارتان به ما روزنامه نگارها شبيه است.

آره ، کاملا. يک جورهايي پاورقي نويس هاي دوره معاصريم.

اين مدح کارت است يا ذمش؟

هيچ کدام . اما پاورقي هيچ وقت يک چيز سنگين سطح بالا نبوده . پاورقي اي موفق بوده که توانسته با تعداد بيش تري از مردم ارتباط برقرار کند. کارش از نويسنده پايين تر است ، ولي مردم دوستش دارند ديگر.

اين آگاهي خيلي تلخ نيست؟

کارمان را مي شناسيم ديگر. گنده تر از چيزي که هستيم ، نبايد ادعا کنيم . بايد اندازه مان را بشناسيم.

از اين حدي که براي خودت تصوير مي کني راضي هستي؟

به نظرم در تلويزيون اين ته ماجراست . تلويزيون براي سريال هاي 90شبي اش چيزي بيش تر از پاروقي نمي خواهد. اين نه مدح است و نه ذم . يک جور ويژگي است براي رسانه تلويزيون . 90شبي اي موفق است که آمارش از 90درصد هم بالا بزند، نه 90شبي اي که سنگين و درست و حسابي باشد و آمار 60درصد داشته باشد. ما بايد پربيننده باشيم . براي همين سعي مي کنيم حد وسط را پيدا کنيم و در عين دوري از ابتذال ، جوري کار کنيم که با قشر وسيع مخاطب ارتباط برقرار کند. بايد رسانه را بشناسي تا بتواني مطابق سليقه اش کار بسازي . ولي کاري که من خودم مي سازم ، قطعا با اين کارها متفاوت است.

نمونه اش «نقاب » که امسال رفت روي پرده و کار بدي هم نبود.

البته اين جنازه فيلم نامه بود، خودش خيلي بهتر بود. اگر اصلش بود کاري مي شد که در سينماي ايران شبيهش را نديده بوديم . به هر حال اين جوري نيست که غير از برره بلد نباشم چيز ديگري بنويسم.

خيلي اضطراب داري که مردم توي عيد چه جوري از اين سريال استقبال کنند؟

نه ، دوره اضطراب من سال هاست گذشته . واقعيتش خيلي از کارهاي خودمان را حتي نديده ام.

چرا؟ علاقه اي نداري يا مثل آن بابا چون آخرش را مي داني نمي بيني؟

دوست دارم . ولي معمولا کارهاي خيلي مهم تري دارم.

سال آرامش ، سال استراحت

امسال اولا خيلي خوب استراحت کردم . بعد هم کاري نوشتم به اسم «ورود آقايان ممنوع » که قرار بود همين امسال مرضيه برومند بسازد و منوچهر محمدي تهيه کند. اما خورد به گرفتاري هاي برومند و بازي اش در تئاتر «افرا» و افتاد به سال بعد.

فيلم نامه بهمن قبادي را هم کار کردم و خيلي طول کشيد و امسال قرار است بسازدش . هنوز برايش اسم نگذاشته ايم ، اسم موقتش «کشور بابام » است . به نظرم کار ماندني اي مي شود.

جنس کارهايتان لااقل به ظاهر خيلي با هم فرق دارد. چي شد قبادي براي اين کار سراغ شما آمد؟

نمي دانم . براي فيلم قبلي اش «نيوه مانگ » هم ازم دعوت کرد. ولي هر چي جلو رفتيم ، ديدم طرح را نمي فهمم و عذرخواهي کردم . با اين حال هميشه دوست داشتيم با هم کار کنيم.

يک جايي به درآمد کارگرداني و نويسندگي اشاره کردي . اين ها چقدر با هم اختلاف دارند؟

نويسندگي خيلي بيش تر است.

يعني شما از مهران مديري بيشتر مي گيري؟

قصه مديري فرق مي کند. اگر يک نويسنده يک سريال کامل را خودش بنويسد، از مهران مديري بيش تر مي گيرد. مثلا اگر سروش صحت براي چارخونه مي نوشت خيلي بيش تر گيرش مي آمد تا حالا که کارگرداني کرده.

جابر تواضعي

منبع خبر: جام جم آنلاين

نوشته شده توسط منتقد در شنبه 10 فروردین1387 ساعت 13:52 | موضوع: مصاحبه ها
در تمام سال آرامش‌تان را حفظ کنید
در تمام سال آرامش‌تان را حفظ کنید


[پژمان کرد محله]


  فيلم و سينما
- خودت را معرفي می‌كنی؟

حسني: در 21 شهريورماه سال 1356 در محله خاني‌آباد قديم تهران به دنيا آمدم، خانواده‌اي كه اصالتا تهراني هستند. عموهايم از دوستان صميمي مرحوم تختي بودند. خانواده حسني را سه فرزند تشكيل مي‌دهند، فرزاد را كه مي‌شناسيد، فرهاد برادر ديگرم متولد سال 58 و فوق‌ليسانس مكانيك، برادر سومي هم متولد سال 60 است.

و از تحصيلات خودت برايمان بگو؟

حسني: پس از گرفتن مدرك دانشگاهي در رشته مهندسي مكانيك، گرايش جامدات از دانشگاه «خواجه نصير» به يادگيري زبان عربي پرداختم، تنها به اين خاطر كه علاقه شديدي به اين زبان و ادبيات داشتم. پس از فارغ‌التحصيلي مدتي جبر و رياضيات تدريس مي‌كردم. سپس رو به هنر آوردم و به كلاس‌هاي بازيگر تواناي سينماي ايران، امين تارخ رفتم، سپس در كلاس‌هاي كارگرداني و بازيگري استاد سمندريان شركت جستم، مدتي پيش سيروس شاملو با پانتوميم آشنا شدم. در همين حين شعر هم مي‌سرودم كه بارها اشعار من توسط خواننده‌هاي كشور خوانده شد. از سال 77 به عنوان گوينده و بازيگر در راديو مشغول به كار شدم. در سريال‌هاي تلويزيوني، مسافري از هند، چرخ گردون و براي آخرين بار به ايفاي نقش پرداختم، از برنامه‌هاي معروف تلويزيوني من بايد به كوله‌پشتي و جزر و مد اشاره داشته باشم.

و كودكي؟ چه دل مشغولي‌هايي داشتي؟

حسني: شيطان نبودم. اما حاضر جواب بودم، به دنبال سوژه مي‌گشتم تا به نوعي آن را به طنز ارتباط دهم. وقتي كه ديدم چنين استعدادي دارم، سعي كردم آن را پرورش دهم. به جزدرس‌هاي روزمره دوران دبيرستان و دانشگاه مطالعه زياد مي‌كردم، روزي سه چهار ساعت، كتاب، نشريات مختلف و... همچنين به مجله گل آقا علاقه زيادي داشتم، از شماره اول آن را آرشيو كرده‌ام.

در آستانه سال جديد، آرزوهايت چيست؟

حسني: آرزوهاي من عمومي است، اصولا ما نزديك سال جديد كه مي‌ رسيم آرزو مي‌‌كنيم و تصميم مي‌گيريم كه يك كاري بعد ازتحويل سال انجام دهيم. براي مثال عادت بدمان را ترك كنيم، فلان كار خوب را انجام بدهيم و... اما اين كار انجام نمي‌گيرد. چرا كه تمام هيجانش تا زمان حلول سال است، به محض اين‌كه توپ سال جديد شليك شد ودعاي يا مقلب القلوب را خواندند، تمامي قول و قرارها فراموش مي‌شود، البته شايد تا هفت روز و ده روز اول عيد خودمان را نگه داريم. اما بعد از 13بدر ديگر همه چيز فراموش مي‌شود. خواهش من اين است كه هموطنان يك آرامش به روزهاي پاياني سال خود بدهند و اين آرامش را در روزهاي آينده سال جديد هم ادامه دهند و اين اتفاق يعني تحويل سال نو، در زندگيشان پرسشي ايجاد نكند، معمولا ما مي‌خواهيم، همه‌اش بدويم وبه تحويل سال نو برسيم و به همين خاطر تصميم‌هاي آنچناني مي‌گيريم، اما زماني كه سال تحويل شد و همه چيز دوباره براي ما عادي شد، تمام قول و قرارهايمان را فراموش مي‌كنيم. پس سعي كنيم روزهاي پاياني سال 86 و روزهاي ابتدايي سال 87 را يكدست كنيم و به قول و قرارهايمان پايبند باشيم. تا اگر يك تصميمي در روزهاي پاياني سال 86 مي‌گيريم در سال 87 هم جاري و ساري باشد، از سويي ديگر سعي نكنيم كه ده تا دوازده تصميم را با هم بگيريم. آدم اگر بتواند هر سال يك عمل، تنها يك عمل در مورد روحيه و اخلاق خودش انجام دهد، آن عملي شايسته است. از طرفي هم تصميم بگيريم در مورد مسائل پولي و اقتصادي بازتر نگاه كنيم، يعني يك سال هم كه شده تصميم مادي نگيريم، تصميم روحي بگيريم. چرا هميشه بياييم بگوييم، خدايا امسال پول بيشتري به ما بده، بياييم امسال، اخلاقمان را خوب كنيم، نحوه برخوردمان با مردم را درست كنيم، مطمئنم كه قضيه مالي‌اش هم درست مي‌شود.

و سال 86 چگونه بر شما گذشت؟

حسني: يك سالي مثل تمام سال‌هاي ديگر، اين سال‌ها را نمي‌تواني خوب و بد نامگذاري كني؟ در بدترين سال‌ها هم، آدم لحظات خوشي دارد ودر خوش‌ترين سال‌ها، آدم لحظات بدي را تجربه مي‌‌كند. سال 86، هم براي من، مثل سال‌هاي گذشته بالا و پايين زياد داشت، هم خنده داشت، هم بغض داشت... همش با هم بود.

و برنامه‌هايت براي سال 87؟

حسني: تصميم گرفتم به مقوله بازيگري بيشتر بپردازم، ترانه‌سرايي را ادامه بدهم و اميدوارم با اين دو كار محبت‌هاي مردم را جبران كنم، كماكان اين‌كه، اگر اجراي خوبي پيشنهاد شد، آن را قبول كنم و يك كار اجرايي نو و متفاوت انجام دهم.

بارها اين پرسش پيش مي‌آيد كه چرا فرزاد دو سال پيش پس از بازي در مجموعه «براي آخرين بار» ديگر به دنبال بازيگري نرفت، ضمن اين‌كه در مجموعه پربيننده «مسافري از هند» هم بازي كرده بودي و مي‌توانستي به پيشنهادات پاسخ مثبت بدهي.

حسني: «براي آخرين بار» كه به خاطر اسمش بود (مي‌خندد) ببينيد، وقتي شما درگير اجرا مي‌شويد، به خصوص اجراي زنده، به گونه‌اي است كه بايد حتما در يكجاي خاصي حضور داشته باشيد، از طرفي عوامل دست‌اندركار هم نمي‌توانند معطل ما شوند، در همان مجموعه براي آخرين بار كه ماه رمضان دو سال پيش پخش مي‌شد، چندين بار اتفاق افتاد كه بچه‌هاي تصويربرداري را اذيت كردم، بايد يا سريع سكانسم را مي‌گرفتند و يا خيلي دير كه من از برنامه تلويزيوني و راديويي‌ام فارغ بشوم، گرچه در آن سال هم، برنامه‌هاي من زياد شده بود، امسال سعي‌ام اين است كه به يك تناسب معقولي برسم، هم در زمينه اجرا و هم در بازي، هر چند كه مردم خيلي دوست دارند، فرزاد حسني را در زمينه اجرا ببينند، اما سعي مي‌كنم، طوري بازي كنم كه مردم هم خوششان بيايند؟

فقط تلويزيون! يا نه سينما هم در برنامه كاري تو است؟

حسني: راستش، اشتهايي براي بازي در فيلم سينمايي نداريم، اما اگر يك پيشنهاد خيلي خوب پيش بيايد كه اشتهابرانگيز باشد، حتما در سينما هم بازي خواهم كرد. گرچه پارسال يك پيشنهاد خيلي خوب به من شد كه به خاطر فشار كاري در راديو و تلويزيون نتوانستم به آن پاسخ مثبت بدهم. البته من اين طور هستم، مثلا احساس مي‌كنم يك برنامه نيم ساعته راديويي، مي‌تواند به اندازه چند فيلم سينمايي حرف براي گفتن داشته باشد. به مردم خوراك فكري بدهد و آنها را آگاه كند.

و كماكان راديو؟

حسني: تا زماني كه بتوانم حرف بزنم در راديو خواهم بود، چرا كه به آن عشق مي‌ورزم، در حال حاضر هم در حال طرح‌ريزي و جمع كردن نويسنده هستم، براي برنامه طنزي كه مي‌خواهم از يكي از شبكه‌هاي راديويي اجرا كنم.

و هفت شنبه، چه شد؟...

حسني: اصلا به اين شايعات توجه نكنيد، هفت شنبه يك برنامه پرمخاطب بود، يك جمع‌بندي در راديو جوان داشتيم كه يك برنامه نوبتي را جايگزين آن بكنيم و قرار است اين برنامه به زودي با نام «روز هشتم» استارت بخورد. به همين خاطر آن را به انتها رسانديم تا يك برنامه جديد با حرف‌هاي تازه‌تر و در سطح بالاتر و محتواي غني‌تري جايگزين آن شود، گرچه بايد اشاره داشته باشم كه هفت شنبه جاي خود را در بين مردم باز كرده بود، روز هشتم هم ادامه همان هفت شنبه است.

و محبت مردم؟

حسني: هر چقدر كه محبت مردم بيشتر مي‌شود، وظيفه من سنگين‌تر مي‌شود، الان كه به من برنامه پيشنهاد مي‌شود، با تعمق بيشتري به آن نگاه مي‌كنم. فكر مي‌كنم كه اين برنامه مي‌گيرد، مردم اين برنامه را دوست خواهند داشت. من در حال حاضر بايد محبت مردم را جبران كنم.

فرزاد در سال 84، بسيار چهره شد، تفاوت‌هاي ديروز تو و امروز؟

حسني: با گذشت اين سال‌ها، بيشتر از كارهايم مي‌ترسم، در حال حاضر براي من نه درآمد مهم است و نه اين‌كه برنامه‌ام از كدام شبكه پخش شود، در حال حاضر براي من خوب بودن و محتواي برنامه مهم است و اين‌كه مردم آن را بپسندند و به داشته‌هايشان اضافه شود.

و اين لفظ كلام قوي؟

حسني: فقط مطالعه، من با توجه به برنامه‌هايم، يك اردوي مطالعاتي دارم و اردوهاي من نسبت به برنامه‌هايم متفاوت است، در حال حاضر هم حجم وسيعي از مطالعات من مربوط مي‌شود به برنامه «سندس» كه برنامه‌اي است در مورد معارف قرآني و شنبه‌ها بين ساعات 10 الي 30/11 شب از راديو جوان پخش مي‌شود.

بهترين عيدت را يادت مي‌آيد؟

حسني: سال 74، عيد افتاده بود تو كنكور و يا بهتر بگويم، كنكور رفته بود تو دل عيد... ما مونده بوديم كه شادي كنيم، يا بشينيم با بغض سر كتاب‌هاي درسي‌مان.

بوي عيد از نگاه تو چيست؟

حسني: با زبان طنز مي‌گويد: سرمايي خوردم كه فكر نكنم تا نورز خوب شود،فعلا بوي نوروز را احساس نمي‌كنم. (مي‌خندد)

و خانواده‌هاي ايراني؟

حسني: سبز باشند و سبر باقي بمانند، قدر يكديگر را بدانند، به يكديگر محبت كنند، چرا كه عمر زود مي‌گذرد و آنچه كه باقي مي‌ماند، تنها خوبي است... ايراني سربلند..

 

منبع : سينماي ما
منبع اصلي خبر : خانواده سبز

نوشته شده توسط منتقد در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 1:58 | موضوع: مصاحبه ها
 هیچوقت تا به حال شادی را درک نکرده‌ام

آیا فکر می‌کنید که فرهنگ ایتالیایی-آمریکایی در سینما و تلویزیون ناعادلانه تصویر شده است؟ برایم توضیح بدهید که فرهنگ ایتالیایی-آمریکایی چیست؟ 100 سال است که این‌جا هستیم. فرهنگ ایتالیایی-آمریکایی همان فرهنگ آمریکایی نیست؟ به این خاطر است که ما خیلی متفاوت هستیم، به خاطر ازدواج‌های قومی. اکثر افرادی که ایتالیایی هستند نیمه ایتالیایی هستند. بجز من. من کاملا ایتالیایی‌ام. من بیشتر سیسیلی هستم و مقدار کمی از ناپل هم در من هست. من منها درجه‌اش هستم. در این گفتگو که توسط ربکا وینترز کیگان برای مجله تایم انجام شده است این اسطوره بازیگری به سوال‌های خوانندگان این نشریه جواب داده است.

ریکی بایزاس از مانیل : احساس‌تان درباره این همه خواننده هیپ-هاپ ام‌تی‌وی که در قصر «صورت زخمی» دیده می‌شوند چیست؟
آل پاچینو : مردمی‌ترین فیلمی که تا به حال ساخته‌ام «صورت زخمی» بوده است؛ در سرتاسر دنیا. این موضوع برای من هیجان‌انگیز است. شگفت‌انگیز است. گاهی وقت‌ها فراموش می‌کنیم که این الیور استون بود که فیلمنامه آن را نوشته بود. او یک موجود سیاسی است و فکر می‌کنم سیاست یک لایه زیرین در فیلم است. و ترکیب او و برایان دی‌پالما باعث یک چنین جوشش و انفجاری شده است. این ترکیب کار کرد.


ماری کرادوک از پالم بی : بعد از دریافت جایزه یک عمر دستاورد هنری، آیا این حس بهتان دست داد که در حرفه‌تان ایمن‌تر شده‌اید مثلا از سال 1977؟
آل پاچینو : من در دانش‌ام نسبت به کارهایی که دوست دارم انجام بدهم ایمن شده‌ام (در حرفه‌ام). اما اگر یک بازیگر هستید به یک جور ناامنی احتیاج دارید. این کار زیر دیگ را روشن نگه می‌دارد. من هنوز به بازنشستگی فکر نکرده‌ام. وقتی شنیدم که پل نیومن در 82 سالگی بازنشسته شده شوکه شدم. بیشتر بازیگران دارند مثل سربازهای کهنه‌کار محو می‌شوند.


کوان ها از لیتل‌تون : چه کسی بیشتر از همه احساسات آل پاچینو را برانگیخته است؟
آل پاچینو : مطمئنا آن فرد من نیستم! کوین اسپیسی نزدیک شده است. جیمی فاکس هم ارتباط خوبی با من داشته است. چنین تقلیدی یک موهبت واقعی است. در لحن صدا. یک جورهایی مثل داشتن استعداد نواختن یک آلت موسیقی است.


دان کارمن شیمیزی از روچستر، نیویورک‌ : چه اتفاقی در کودکی‌تان بیشترین تاثیر را به نگاهی که هم‌اکنون به دنیا دارید گذاشته است؟
آل پاچینو : احتمالا آن اتفاق، باید همان اولین فیلم‌هایی بوده باشد که زمانی که یک بچه کوچک بودم مادرم مرا به دیدن آن‌ها می‌برد. وقتی مادرم از سر کار به خانه بر‌ می‌گشت، مرا به سینما می‌برد. این راهکار او برای بیرون رفتن بود و مرا هم با خودش می‌برد. من هم بعد از آن به خانه می‌آمدم و تمامی نقش‌ها را بازی می‌کردم. این موضوع تاثیر فوق‌العاده‌ای بر بازیگر شدن من گذاشت.


ایگناسیو متزا از لس‌آنجلس : آیا فکر می‌کنید که در فیلم‌هایی که کارگردانی کرده‌اید نگاهتان را به حد کمال رسانده‌اید؟
آل پاچینو : من در فیلم «در جستجوی ریچارد» دیدگاه صریح و روشنی داشتم. در فیلمی که الآن دارم رویش کار می‌کنم «Salomaybe?» [درباره به روی صحنه بردن نمایشنامه اسکار وایلد «سالومه»] اولین باری است که احساس دارم ولی دیدگاهی ندارم و امیدوارم که احساسم مرا به سمت یک دیدگاه راهنمایی کند. فکر می‌کنم به این دلیل است که من خودم را یک کارگردان تمام وقت نمی‌دانم. کار من بازیگری است. من به دنیا، به عنوان بازیگری که دارد به دنیا نگاه می‌کند نگاه می‌کنم، به این علت تمام این‌ها زندگی خودم بوده است.


سارا اوروزکو از بوگوتا : آیا شده از رد کردن هیچ نقشی پشیمان شده باشید؟
آل پاچینو : بله شده. دوره‌ای در زندگی‌ام بود که نقش‌ها را فقط به این خاطر که دلم نمی‌خواست کار کنم رد می‌کردم. این به سال‌های دهه 70 برمی‌گردد. حتی همین حالا هم خیلی سخت است که خودتان را یک بازیگر بدانید. فقط این طور است که هر چند وقت یک بار حس بازی در یک نقش را پیدا می‌کنید. پیشنهاد می‌کنم «The Dresser» را ببینید. اگر می‌خواهید درباره بازیگران چیزی بدانید این فیلم فوق‌العاده‌ای است.


نریسا کوییزون از مانیل : آیا شما آدم شاد و خوشبختی هستید؟
آل پاچینو : شاد؟ تا به حال هیچوقت این کلمه را درک نکرده‌ام. من روزهای خودم را داشته‌ام. لحظاتی هست که احساس رضایت می‌کنید، یک آرامش خاص. دوره‌هایی هست که این اتفاق بیشتر از بقیه وقت‌ها می‌افتد. بچه‌هایم مرا خوشحال می‌کنند.


دانیلا گرباواک از تورنتو : اگر فیلمی از زندگی‌تان ساخته شود چه نامی خواهد داشت و چه کسی نقش شما را بازی خواهد کرد؟
آل پاچینو : نامش «داستان داستین هافمن» خواهد بود! وقتی ما شروع کردیم، [رابرت] دنیرو، داستین هافمن و من همیشه یک جورهایی با هم اشتباه می‌شدیم. مردم ما را به جای همدیگر اشتباه می‌گرفتند.


ریتا براون از مینیاپولیس : می‌دانم که شما آدم خودداری هستید اما شنیده‌ام که واقعا می‌توانید برقصید. آیا به حضور در برنامه تلویزیونی «رقص با ستاره‌ها» هم فکر کرده‌اید؟
آل پاچینو : حقیقتا می‌توانم بهش فکر کنم. با همه تلاشی که می‌کنم که تا می‌توانم فروتن باشم باز هم یک رقاص هستم. اما فکر نمی‌کنم که در «رقص با ستاره‌ها» حضور پیدا کنم اساسا به این خاطر که من زیادی خجالتی‌ام.


سوزان اولسون از ورو بیچ : هیچوقت به تدریس فکر کرده‌اید؟
آل پاچینو : هرگز فکر نمی‌کنم که یک معلم هستم. معلمین استعداد خاصی برای این کار دارند. آن‌ها رضایت خاصی از آن به دست می‌آورند و برای‌شان مفهومی دارد و آن را بروز می‌دهند. من که این طور نیستم. در واقع هیچوقت به آن فکر نکرده‌ام و فکر هم نمی‌کنم که هیچوقت درباره‌اش فکر کنم. من فقط خودم را نشان می‌دهم و امیدوارم که کسی به بازی من هم اشاره‌ای بکند. تمام زندگی‌ام دور و بر آدم‌های بزرگ بوده‌ام و وقتی که دور و بر آدم‌های بزرگ هستید خود این چیز فوق‌العاده‌ای است. زندگی‌تان را تغییر می‌دهد. وقت‌هایی بود که در اکتورز استودیو «بازی‌خوان» بودم. یعنی این که یک جایی می‌نشینید که بازیگران حرفه‌ای می‌آیند و در صحنه‌های مختلف بازی می‌کنند و «بازی‌خوان» درباره کاری که آن‌ها می‌کنند صحبت می‌کند. این‌ها لحظات وحشتناکی برایم بود. هیچوقت نمی‌دانید که چه چیزی می‌توانید بگویید چون‌که یک بازیگر در موقعیت بسیار آسیب‌پذیری قرار دارد. شما در هیچ شرایطی نمی‌خواهید چیز اشتباهی گفته باشید. بازیگرانی دیده‌ام که به خاطر چیزی که نیاز نبوده و لازم نبوده گفته شود ضربه خورده‌اند.


دیگو سادا از مکزیک : آیا فیلم می‌تواند به عنوان یک وسیله درسی استفاده شود و اگر این طور است از دیدن فیلم‌ها چه چیزی یاد گرفته‌اید؟
آل پاچینو : همه هنرها وسیله درسی هستند مخصوصا هنر سینما. شما با کسی صحبت می‌کنید که تربیت‌اش را از طریق تئاتر و از راه سینما بدست آورده و این موضوع به این علت است که باید یاد بگیرد که چطور نقش‌های مختلف را بازی کند. بنابراین باید کسانی که نقش‌شان را بازی می‌کنم دنبال کنم و ببینم که این‌ها چه کسانی هستند و آن‌ها در چه دنیایی کار می‌کنند و کلا موضوع درباره چیست. من هیچوقت به دانشگاه نرفته‌ام. هر چیزی هم که می‌دانم از همین‌هاست.


استیسی فوئنتس از رنو، نوادا : چه حرفه‌ی دیگری بود که اگر بازیگر نمی‌شدید آن کار را انجام می‌دادید؟
آل پاچینو : یک بار در فیلمی به نام «فرانکی و جانی» نقش آشپز غذاهای سبک را داشتم. اگر کاری بود که باید انجام می‌دادم آشپزی غذاهای سبک بود. و کاری هم که هیچوقت نخواهم کرد این بود که آدمی باشم که دائم از این خانه به آن خانه نقل مکان می‌کند. چون‌که این کار را قبلا کرده‌ام و اسباب‌کشی از خانه‌ای به خانه دیگر واقعا خیلی سخت است. کاری است که هیچوقت نخواهم کرد.


دنیل سپانکیویتز ساکن بغداد : هیچوقت فکر کرده‌اید که در «مخمصه» به جای پلیس، نقش آدم بد فیلم را بازی کنید؟
آل پاچینو : حقیقت امر این است که ایده بازی در نقش پلیس را دوست داشتم به این دلیل که این شخصیت دارای چنین تناقض‌ها و پیچیدگی‌هایی بود. شخصیتم در فیلم کوکائین حمل می‌کرد اما کسی این را نمی‌داند چون دو صحنه‌ای که این کار را می‌کرد از فیلم درآمده بود. از این عناصر که برایم جذابیت داشت خیلی در فیلم بود. او یک بازرس قوی بود که زیاده‌روی نمی‌کرد و یک زندگی به هم ریخته بدبختانه‌ای هم داشت.


مارتا زاک از لهستان : وقتی جلوی آینه می‌ایستید چه می‌بینید؟
آل پاچینو : چیزی که سعی می‌کنم نبینم. فقط می‌بینم که خودم دارم خودم را نگاه می‌کنم و همینطور ادامه دارد. به فکر فرو می‌روم. آیا اصلاح نیاز دارم؟ موهایم زیادی بلند است؟ روز خوبی داشته‌ام؟ نیازی هست که صورتم را بشویم؟ همینطور ادامه دارد.


ایگناسیو متزا از لس‌آنجلس : چه بازیگرانی برای به‌تصویر کشیده شدن فیلم‌تان با شما همکاری می‌کنند؟
آل پاچینو : اشتیاقم برای ساخت این کار مرا به سمت آن کشانده است، هر نامی که می‌خواهید روی آن بگذارید اما نامی من که روی آن گذاشته‌ام «Salomaybe?» است که ترکیبی از اسکار وایلد، خودم و سالومه است. یک جور شور و اشتیاق مرا به سمت کشف این موضوع کشانده و واقعا نمی‌دانم دارم به کدام سمت می‌روم اما امیدوارم این حس راهنمایی‌ام کند. وقتی که هر چیزی را می‌بینم آن را به موضوعات مربوط به بازیگری ربط می‌دهم. نه این‌که ب‌خواهم آن را نقاشی کنم یا از آن را فیلم بسازم. این موضوع بیشتر از هر چیزی، برای بازی کردن چیز جذابی است. همیشه لحظاتی وجود دارد که آن‌ها را می‌بینید و مردم را سهیم می‌کنید. بخصوص اگر آدم موفق و مشهوری باشید، تلاش می‌کنید که نوری را که زمان زیادی است روی شما قرار گرفته بگیرید و آن را روی چیز دیگری بتابانید تا بتوانید آن موضوع را کشف کنید.


لوک دنکر از بولتون :‌ فکر می‌کنید کدام یکی بتواند در جنگ برنده شود، براد پیت یا جورج کلونی؟
آل پاچینو : دارم این جنگ را تصور می‌کنم و می‌دانید چیست؟ نمی‌توانم. نمی‌توانم ببینم که این دو مرد با هم ب‌جنگند چون که آن‌ها خیلی بامزه‌اند. آن‌ها بامزه‌تر از آنی هستند که بجنگند. آن‌ها آدم‌های جالبی هستند و بودن با آن‌ها خیلی بامزه است و آن‌ها خیلی بخشنده و آرام هم هستند. فکر کنم باید جنگ مساوی بشود. باشد؟ بگذارید از زیرش در بروم.

منبع : سینمای ما (سینمای جهان)

نوشته شده توسط منتقد در پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت 23:16 | موضوع: مصاحبه ها
گفت و گوي امير قادري با بهترين بازيگر مرد جشنواره فيلم برلين

      فیلم و سینما - چند روز بعد از تماشاي «آواز گنجشک ها» در بيست و ششمين جشنواره بين المللي فيلم فجر و کسب جايزه غافلگيرکننده خرس نقره يي جشنواره برلين براي بهترين بازيگر مرد، مصاحبت با رضا ناجي در اين يک شب اقامت اش در تهران، مثل يک هديه است. طبعاً بايد نسخه صوتي - تصويري اين گفت و گو را مي شنيديد و مي ديديد که اين جوري و روي کاغذ، بخش مهم «اجرا»ي ناجي از دست مي رود. با اين وجود و در اين فرصت کم، همين اش هم غنيمت است. در انجام اين گفت و گو ندا ميري همراهم بود و محمد تاجيک، که اگر کمک او نبود، گفت و گوي ما در اين فرصت محدود به سرانجام نمي رسيد.

---

آقا خسته نباشيد. ما ديگر برويم. خداحافظ شما.

-کجا آقاي ناجي؟ ما اين همه راه آمديم که با شما گفت و گو کنيم...
جداً؟ ا... پس بفرماييد.

-کجا بنشينيد براي گفت و گو راحت تريد؟
هر جا که شما راحت تريد. ما روي خاک هم مي توانيم بنشينيم.

-خواهش مي کنم. راستي، اين درست است که مجيدي از اول شما را براي بازي در اين فيلم نمي خواست؟ دنبال بازيگر ديگري مي گشت؟
آقاي مجيدي مي خواست از چهره من براي اين فيلم استفاده نکند، که تکراري نشود. فقط بهم گفت کانديداي بازي در اين نقش هستي. داشتم فيلم «باد در علفزار مي پيچد» را بازي مي کردم که از تبريز خبر دادند گروه آقاي مجيدي آمده اند اين جا و دنبال بازيگر مي گردند. گفتم ان شاءالله موفق باشند. فيلم خوبي بسازند. افتخار آقاي مجيدي، افتخار ماست.

-ولي يک کم ناراحت شديد که مجيدي دنبال بازيگر ديگري رفت...
نه بابا. خيال تان تخت. اصلا دوست داشتم اين اتفاق بيفتد. من سنم بالاست. به درد هر نقشي نمي خورم. شصت و پنج سالم است.

-اصلاً به تان نمي خورد.
آره. همه مي گويند. آقاي مجيدي نگران بود که از لحاظ فيزيکي کشش بازي در اين نقش را نداشته باشم. بهم گفت دنبال بازيگر 40-45 سال مي گردم. مي ترسيد نتوانم دنبال شترمرغ بدوم يا در خيابان هاي شلوغ تهران و توي گرماي تابستان، موتورسواري کنم.

-حالا چي شده که فيلم مجيد مجيدي را انگار فيلم خودتان مي دانيد؟
من عاشق فيلم مجيدي ام، يک؛ بعد هم اينکه مجيدي من را پيدا کرد. من يک بازيگر گمنام بومي بودم. اين مجيدي بود که بهم پر و بال داد. توي برلين هم يک مصاحبه کرد؛ من پهلويش بودم ديگر، گفت؛ ناجي براي من يک گنج است. هر چقدر اين زمين را مي کنم، باز از ناجي سير نمي شوم. من را مي گويي، گريه ام گرفت. قبل از فيلمبرداري آواز گنجشک ها؛ آقاي مجيدي 9 ماه گشت، نزديک سه هزار نفر را تست زد. يکي از بچه هاي اکيپ مي گفت دنبال بازيگري مي گشتيم که بازي رضا ناجي را داشته باشد، اما چهره اش فرق کند. خلاصه يک روز آقاي مجيدي گفت ناجي بيا. گفتم باشد. رفتيم لوکيشن شترمرغ ها...

-شايد مجيدي هم ته دلش مي خواسته دوباره با خودتان کار کند...
شايد. ازم پرسيد شترمرغ ديده يي؟ گفتم از نزديک نه. توي فيلم ديده ام. بعد يک مدتي با کارگرهاي آنجا کار کردم. کلاً بيوگرافي شترمرغ را آوردم توي دستم. گفتم مي خواهم بروم بين اينها. گفتند؛ نمي ترسي؟ گفتم؛ نه. رفتم به شترمرغ ها آب دادم. ازم فيلمبرداري کردند، بعد ظاهر نگاه کردند و گفتند؛ آها. خود جنسه. باهام قرارداد بستند.

-مجيدي داستان فيلم را چطوري براي تان تعريف کرد؟
اگر کل داستان را براي تان تعريف کنم که شما مي نويسيد مردم مي خوانند ديگر نمي روند فيلم ما را ببينند.

-حالا آخرش را تعريف نکنيد.
کريم، کارگر مزرعه پرورش شترمرغ است. اين سه تا بچه دارد. دو تا دختر و يک پسر. عاشق زندگي اش است. عاشق زن و بچه اش است. يکي از اين شترمرغ ها از دستش فرار مي کند. هر چه مي گردد پيدايش نمي کند. از کار اخراج اش مي کنند. سمعک بچه اش هم افتاده آب انبار، خراب شده است. هر جا مي رود مي گويند بايد يک سمعک ديگر بخرد. از اين جاي داستان گذارش به تهران مي افتد. مجيدي تا همين جا برايم تعريف کرد.

-خودتان براي مان مي گوييد کريم چطور آدمي بود؟
مگر خودتان فيلم را نديده ايد؟

-چرا. ولي مي خواهيم از زبان شما بشنويم.
خب، کريم در واقع دو تا شخصيت دارد. چهره اولش يک آدم مهربان است. هر چي دارد با همسايه هايش تقسيم مي کند. قبل اش مي آيد به مش رمضان مي گويد؛ مش رمضان، من اخراج شدم. مش رمضان جوابش را نمي دهد. عوض اش مي گويد بيا يک چاي بخور. يک دانه تخم شترمرغ را هم که سهم اش بوده، مي دهد به کريم. کريم هم عوض اينکه خودش و بچه هاش آن را بخورند، املت درست مي کند و با همه همسايه هايش مي خورد. همين آدم ولي وقتي مي آيد تهران، با آدم هاي دروغگوي شارلاتان آشنا مي شود. مثلاً يکي پشت موتورش سوار مي شود، به دروغ پشت تلفن مي گويد که مشهد است. خب، کريم اين چيزها را مي شنود. کم کم آن محبت و آن خوبي و پاکي از کريم مي رود. به جايي مي رسد که حتي وقتي همسرش يک در خانه را به همسايه اش مي بخشد، مي رود آن را برمي گرداند. اي بابا. اين کريم که همان کريم نيست. آن وقت مي بيني که وقتي کريم عوض مي شود، فضاي فيلم هم عوض مي شود. رو به سياهي مي رود. آن سبز قشنگ اول فيلم، با همان کريم اولي، تمام مي شود. با اين وجود، وقتي پاي کريم مي شکند، باز همان همسايه ها مي آيند سراغش. کمک اش مي کنند...

-اينجا وقتي کريم با پاي شکسته مي نشيند و از لاي در، بيرون را نگاه مي کند، چي مي بيند؟
آها... کريم دارد فکر مي کند. من چي کاره بودم؟ کي بودم؟ چرا اين جوري شدم؟ بعد از کمک همسايه ها، کم کم ادب و اخلاق و معرفت کريم مي آيد سر جاش. باز اين جاي فيلم دوباره لوکيشن ها سبز مي شوند. کريم چنين شخصيتي است...

-يک جاي داستان هم مي خواهد يخچال را بدزدد، بعد در شهر...
نه. اشتباه نکنيد. کريم نمي خواهد يخچال را بدزدد. هر چه مي گردد صاحب اش را پيدا نمي کند. هي دنبال آشنا مي گردد...

-چقدر کريم را دوست داريد. ازش دفاع مي کنيد...
خب، من در قالب او زندگي کرده ام. سر فيلم که رضا ناجي نبودم، کريم بودم. هنرمند هر چه از خودش به جا مي گذارد، مثل بچه هاي خودش مي داند. خلاصه ما توي فيلم دو تا کريم داريم. بيرون شهر و داخل شهر.

-بازي در کجاي فيلم براي تان لذت بخش تر بود؟
همه جاش.

-کريم اولي را بيشتر دوست نداشتيد؟
نه، من کريم دومي را هم دوست داشتم. وقتي پاش مي شکند، به خودش مي آيد. در را باز مي کند و پرنده رها مي شود. ( ناجي اينجا کمي مکث مي کند و مي رود در نقش کريم ) ناگهان در مي زنند؛ - کيه؟ - منم. مش رمضون. - چي شده؟ - من خوبم. پام شکسته نمي تونم بيام در رو باز کنم. - يک خبر خوش. شترمرغ گمشده پيدا شده. اين جا من، يعني نه من؛ کريم، به فکر فرو مي روم. اگر خوب به قيافه ام توي فيلم نگاه کنيد، اينجا يک تغيير حالت مي دهم. بعد با همان تغيير چهره نگاه مي کنم به گچ پايم که از قبل دخترم، يعني دختر کريم، نقاشي آن درخت را رويش کشيده است. سکانس آخر هم مي آيم و شترمرغ گمشده را مي بينم و لذت مي برم. بعد رقص شترمرغ را مي بينم و آه... ناگهان پايان فيلم... چه خوب بود. با اينها زندگي مي کردم.

-کجاهاي اين مسير، مجيدي بيشتر راهنمايي تان مي کرد. کجاها خودتان در مسير بوديد؟
کلاً من با راهنمايي هاي مجيدي کار مي کردم. اگر غير اين باشد، لذت نمي برم. آن بازي کيف مي دهد که کارگردان بهم بگويد چه مي خواهد. آن چيزي که من مي خواهم به درد نمي خورد. مهم چيزي است که کارگردان ازم مي خواهد تا آن را ايفا کنم. وقتي هم که خودم پيشنهاد مي کردم فلان کار را بکنم، جاهايي که به نظرم خالي مي آمد، مجيدي فکر مي کرد و اگر قبول داشت، اجازه مي داد آن کار را بکنم. مثلاً ترانه يي که وقتي ماهي ها مي ريزند زمين، براي بچه ها مي خوانم، پيشنهاد خودم بود...

-براي ما هم مي خوانيدش؟
( با آواز ) پرپر اولوب گولعر يميز
آغلير سرگوزلعريميز ( 2 بار )
يادما هردن توشور
اوگعچن گونلعريميز ( 2 بار )
يالان دنيا يالان دنيا
عجب اولدون يامان دنيا يامان دنيا ( 2 بار )

-اين ها يعني چي؟
پرپر شده گل هاي ما
گريه مي کند چشم هاي ما
به يادم مي آيد
آن روزهاي گذشته مان
دروغ دنيا دروغ دنيا
عجب شده بد دنيا بد دنيا
آقاي مجيدي گفت يک آهنگ آذري مي خواهم که به اين صحنه بيايد. من هم بچه ها را ديده بودم که زحمت کشيده اند. دست هايشان تاول زده است. ماهي ها از دست شان رفته و حال شان گرفته شده. حالا من بايد اينجا شعري بخوانم که حالي بهشان بدهد. اين ترانه را در تلويزيون برلين هم ازم خواستند. براي شان اجرا کردم. خدا شاهد است.

-راستي برلين چه خبر بود؟
خيلي تشويق مان کردند. حدود ده دقيقه براي مان دست زدند. همه تحويل مان مي گرفتند. يک خانم هفتاد و پنج ساله، آمد با من عکس گرفت و گفت در سي سال گذشته،چنين فيلمي نديده است. در خيابان ما را مي شناختند. بهمان تبريک مي گفتند. «آواز گنجشک ها» را که ديده بودند، سر حال شده بودند. شاد شده بودند. حتي يکي از داورهاي جشنواره آمد و گفت؛ بابا شما هم ما را خندانديد و هم گريانديد.

-اين قضيه اش چه بود؟ خودتان مي دانستيد که توي فيلم خيلي از واکنش هاي تان خنده دار است؟
صد درصد.

-يعني آگاهانه بود؟ مثلاً آن جايي که به آق اسدالله...
آق اسدالله نه، مش رمضان.

-آها مش رمضان. مي گوييد؛ مش رمضان من پام شکسته نمي تونم بيام دم در... خيلي دل ام برا ت تنگ شده.
آره. خوب يادم هست.

-خب، اين يک ديالوگ معمولي است. چرا حالا به نظر من تماشاگر اين قدر شيرين و بامزه مي آيد؟
به خاطر نوع گويش است. مهم است که چطور بگويم. ببين؛ «مش رمضان، من پام شکسته....» ( از خنده داريم ريسه مي رويم ) مي بينيد؟ موثر است.

-خودتان موقع تماشاي فيلم از کجا بيشتر خنده تان مي گيرد؟
آن ماجراي سمعک و جايي که دنبال بچه اش مي دود. ( کل صحنه را يک بار ديگر اجرا مي کند ) گفتم که من در قالب نقش فرو مي روم. من ديگر رضا ناجي نيستم. توي همه فيلم هايم اين طوري ام.

-مثلاً خياط «باد در علفزار مي پيچد»...
ديدي؟ ديدي چه خوب خياطي مي کردم؟ تماشاگر بايد باور کند من يک خياطم. نه که قيچي را اين طوري دستم بگيرم و... اگر بازيگر نقش را خواند و با بازيگر زندگي کرد، آن وقت مردم هم باورشان مي شود.

توي برلين فيلم هم ديدي؟
اسم هاي شان انگليسي بود، يادم نيست. يک فيلم برزيلي بود که جايزه گرفت. فيلم چرتي بود. جايزه نقدي بهش دادند. دو تا فيلم امريکايي هم ديديم. توي يکيش دني...

-دنيل دي لوئيس...
بله.

-مي دانيد اين آقا احتمالاً اسکار امسال را مي برد و شما در حضور او بوده که خرس نقره يي بهترين بازيگر را برديد؟
خب بله. ولي توي آن يکي فيلم، خانمي بازي مي کرد که به نظرم چاپلين زمان بود. جايزه بهترين بازيگر زن را گرفت که حق اش بود. اين قدر خوشگل چهره اش را عوض مي کرد... خيلي خوشم آمد.

-حالا خودتان فکر مي کرديد که بتوانيد خرس نقره يي بهترين بازيگر را بگيريد؟
قبل اش نه. ولي سر فيلمبرداري، هر پلاني که بازي مي کردم، آقاي مجيدي مي آمد جلو و مي گفت؛ «ناجي به خدا نتيجه اش را مي بيني.» فيلمنامه خوب فيلم هم به من کمک مي کرد.

-صحنه يي توي فيلم هست که پيراهن تان پاره شده و يکي ديگر بهتان مي دهند که بپوشيد. يادتان هست؟ بعد پوشيدن پيراهن تازه چه نگاه خوب و به اندازه يي به آينه داريد...
تمام اش را دو برداشته گرفتيم. همان برداشت اول هم خوب بود. ولي اينکه مي بينيد برداشت دوم است. ( ناجي کل صحنه را يک بار ديگر بازي مي کند از چند دقيقه قبل تا وقتي در آينه به خودش نگاه مي کند). همين است ديگر. نه بيشتر، نه کمتر. آقاي مجيدي هم به کارش وارد است. کم و زياد ندارد. به اندازه صحنه از بازيگر مي خواهد. دو بار سر صحنه با موتور خوردم زمين. ولي اصلاً نه خسته مي شدم و نه ناراحت بودم. چرا؟ چون کارگردان از من راضي بود.

-درست مثل ما که موقع تماشاي فيلم، نه خسته شديم. نه حوصله مان سر رفت...
خيلي ها به من همين را گفتند. گفتند فيلم را ديديم و اصلاً به نظرمان خسته کننده نبود. به نظرمان خيلي کوتاه آمد.

-اينکه براي تان آن طور دماغي کار گذاشته بودند و زشت تان کرده بودند، اذيت تان نمي کرد؟
نه. چرا ناراحت شوم؟ تصميم کارگردان بود. فيلمساز فيلم مي سازد و فيلم هر چقدر بهتر باشد، به نفع بازيگر تمام مي شود. بازيگر ضايع نمي شود. شخصيت کريم، واقعاً بي نظير بود.

-حالا چرا سيمرغ بهتان ندادند؟
قسمت نبود ديگر. فيلم هاي بقيه را نديدم.

-زندگي شخصي تان چطور؟ مثل کريم فيلم «آواز گنجشک ها» لابد فراز و فرودهاي زيادي داشته...
خب بله. شادي هميشه هست، غم هم. هم شيريني و هم تلخي. يادم هست که سال 1366 به خاطر تئاتر گروهبان، از تبريز رفتيم اصفهان. سومين دوره نمايش هاي کارگري. در اين جشنواره هفت تا جايزه گرفتيم. با خوشحالي داشتيم برمي گشتيم که تصادف کرديم. هفت جاي من شکست. کمر و دنده ها و... . سه سال خانه نشين شدم. هيچ کس از من حمايت نکرد. تلخ بود. خيلي بهم طعنه زدند که بفرما اين هم عاقبت هنر. همه چيزم را فروختم. اما من عاشق هنرم. و بالاخره ( مکث مي کند و شمرده شمرده حرف مي زند )... نتيجه اش را ديديم.

-شما هم مثل کريم، انگار زياد زندگي را سخت نمي گيريد؟
ماجرايي براي تان تعريف کنم. يک بار ديگ زودپز خانه مان ترکيد. عين يک بمب. خدا به من لطف کرده بود که خانمم توي آشپزخانه نبود. تکه هاي چدن زودپز پخش و پلا شده بود و توي ديوار فرو رفته بود. من خانه نبودم و همسايه ها منتظر بودند که از راه برسم و داد و بي داد راه بيندازم. آمدم خانه، ديدم بله. زودپز ترکيده و رنگ خانمم شده عين گچ. ازش پرسيدم خودت چيزي نشدي؟ گفت نه. گفتم پس بيا برويم بيرون يک چاي بخوريم حال و هوا عوض بشود، توي شهر يک گشتي بزنيم. فرداي آن روز يکي از همسايه ها آمد و گفت آقاي ناجي ما منتظر بوديم شما بياييد و يک الم شنگه يي راه بيندازيد.

-و اين درست همان کاري بود که به نظرمان اگر کريم «آواز گنجشک ها» بود، انجام مي داد.
(محکم و قاطع جواب مي دهد) دقيقاً. او هم يک روز آمد و ديد زنش دارد گريه مي کند. ناراحت شد و به زنش گفت؛ گريه نکن. مرگ من بخند. و برايش آواز مي خواند...

-اين يکي آواز را هم خودتان پيشنهاد داديد؟
آره.
گون بادي چخدي مهتاب نرگيزد و گعل دو گعل
اولام سنه وفا دار نرگيز دو گعل دو گعل
سن نه قدر ناز ايلسن
عاشقوم صبرايلرم
چوخدي سنه محبتيم
نرگيز از کني نيلرم
يعني؛
آفتاب غروب کرد نرگس بيا بيا
وفادارت مي شم نرگس بيا بيا
هر چقدر ناز کني
عاشقتم و صبر مي کنم
محبتم به تو زياد است
هيچ نرگس ديگري نمي خواهم

منبع خبر:سینمای ما
منبع اصلی خبر: اعتماد

نوشته شده توسط منتقد در دوشنبه 6 اسفند1386 ساعت 15:59 | موضوع: مصاحبه ها

گوهر خيرانديش:
مشكلات مادي از دلايل حضور كمرنگ بازيگران در تئاتر است
نقشم در«ملاقات بانوي سالخورده» با من فاصله‌ي نجومي دارد

      فیلم و سینما - گوهرخيرانديش گفت: تمام ويژگي‌هاي نقش «كلارا زاخانشيان» در نمايش «ملاقات بانوي سالخورده» فاصله‌ي نجومي با من دارد.

اين بازيگر تئاتر كه اين روزها با بازي در نمايش «‌ملاقات بانوي سالخورده» به كارگرداني حميد سمندريان روي صحنه تالار اصلي تئاتر شهر است، با بيان اين مطلب گفت: نخستين برخورد من با اين كاراكتر به سال 1360 و دوران دانشجويي‌ام بر مي‌گردد كه آن زمان از او تصور يك زن قدرتمند و عاشق را داشتم و در آن دوره خيلي شناختي هم از «فردريش دورنمات» نويسنده‌ي نمايشنامه هم نداشتم.

او ادامه داد: بعد از 30 سال كه آقاي سمندريان پيشنهاد بازي در اين نقش را به من داد بسيار شگفت‌زده شدم و ديگر جاي بحث و گفت‌وگو نديدم و به سرعت اين نقش را پذيرفتم.

او با اشاره به تفاوت‌هاي فردي‌اش با كاراكتر «كلارا زاخانيان» درباره تحليلش از اين كاراكتر گفت: او براي عشق از هفت خوان رستم مي‌گذرد. زمين و زمان را به هم مي‌ريزد تا بتواند بي‌عدالتي و ظلمي را كه سال‌ها پيش در حقش انجام شده با پول جبران كند و در عشق تا جايي پيش مي‌رود كه عشق خود را مي‌كشد تا او را از ‌آن خود كند و اين چنين است كه با من گوهر خيرانديش فاصله‌ي نجومي دارد.

اين بازيگر تئاتر وسينما با اشاره به شناخت حميد سمندريان از «فردريش دورنمات» متذكر شد: حميد سمندريان بيش از هر كسي نويسنده نمايشنامه را مي‌شناسند، به همين دليل ما بازيگران، خود را به ايشان سپرديم و تحليل سليقه‌هاي شخصي‌مان در حد خلاقيت‌هاي فردي براي بهتر شدن نقش اعمال مي‌شد و تغيير اساسي و بنياديني در مورد تحليل‌هاي آقاي سمندريان از نقش‌ها انجام نمي‌داديم، بلكه بيشتر تلاش مي‌كرديم تا تحليل‌هاي ايشان را به بهترين شكل اجرا كنيم.

خيرانديش ارتباط كاري خود را با بازيگران نسل جوان در اين نمايش را بسيار خوب توصيف كرد وافزود: همدلي‌ها و هم فكري‌ها طوري بوده است كه تا به امروز توانسته‌ايم در شرايط قابل قبولي در كنار يكديگر كار كنيم.

او همچنين درباره حضور كمرنگش در تئاتر طي سال‌هاي اخير به ايسنا گفت: هر زمان كه پيشنهاد خوبي در تئاتر داشته‌ام، پذيرفته‌ام كه نمونه‌اش بازي در نمايش‌هاي «چرخه آتش»‌و «عروسي خون» است و به خاطر بازي در تئاتر از تمام كارهاي ديگرم صرف نظر كرده‌ام اما گاه با پيشنهاداتي روبرو شده‌ام كه يا متن را دوست نداشتم و يا كارگردان آن را آنقدر قدرتمند نمي‌دانستم كه بتواند اجراي خوبي از نمايشنامه‌ي داشته باشد.

او مشكلات مادي را يكي ديگر از دلايل حضور كمرنگ بازيگران در تئاتر دانست و افزود: وضعيت مالي تئاتر به‌گونه‌يي است كه مي‌تواند براي تعدادي از بازيگران مسئله‌ساز باشد، چرا كه عده‌يي نمي‌توانند با درآمد تئاتر به گذران زندگي بپردازند و من هم از زماني كه بار مسئوليت خانواده و فرزندان را برعهده گرفته‌ام، نتوانستم به شكل جدي به تئاتر بينديشم. اما بعد از اينكه مدتي در سينما و تلويزيون كار كردم منتظر پيشنهاد بازي در تئاتر بودم كه خوشبختانه اين پيشنهاد را از آقاي سمندريان دريافت كردم.

بازيگر نمايش «عروسي خون» درباره ارزيابي شيوه كاري بازيگران جوان به ايسنا گفت: به‌طور كلي بازيگران نسل جوان بسيار پرانرژي، فعال و پر جنب و جوش هستند، اما گاهي كارشان را چندان جدي نمي‌گيرند و برخي از آنان بيشتر در انديشه مطرح شدن هستند به همين دليل طي طريق كردن و آموزش و پيشرفت مرحله به مرحله را خيلي جدي نمي‌گيرند و دوست دارند در لحظه و خيلي زود به قله برسند.

گوهر خيرانديش كه اخيرا در سه فيلم «خواستگار محترم»، «دايره زنگي» و «دل شكسته» به ايفاي نقش پرداخته است درباره فعاليت‌هاي اخيرش به ايسنا گفت: در حال حاضر با اين كه پيشنهادات زيادي در سينما و تلويزيون داشته‌ام به علت حضور در نمايش «‌ملاقات بانوي سالخورده» اين پيشنهادات را رد كرده‌ام.

او در ادامه با قدرداني از ابراهيم حاتمي‌كيا متذكرشد: تنها پيشنهاد ايشان را براي بازي در فيلم « دعوت» پذيرفتم و ايشان هماهنگي بسيار خوبي با من انجام دادند، چرا كه زمان حضور مرا در اين پروژه با زمان تعطيلات در هنگام برگزاري جشنواره تئاتر فجر هماهنگ كردند و حتي دو جلسه را كه فيلمبرداري باقي مانده بود در دو روز شنبه كه تعطيلي تئاتر بود، برنامه‌ريزي كردند كه از اين بابت و به دليل اهميتي كه به برنامه‌هاي تئاتري مي‌دهند بسيار از اوسپاسگذارم.

او تجربه دوباره همكاري خود را با حاتمي‌كيا بسيار درخشان توصيف كرد و گفت: اين فيلم اثر اپيزوديك است كه در هر اپيزود يك شخصيت زن محوريت دارد و من هم نقش «سيده خانم» ‌را كه يكي از اين زنان محوري است، بازي كرده‌ام و انعطاف ‌پذيري حاتمي‌كيا لحظات شيريني را براي من رقم زد، به‌طوري كه هرگز احساس خستگي نكردم.

گوهر خيرانديش

منبع خبر: ایسنا

نوشته شده توسط منتقد در شنبه 4 اسفند1386 ساعت 19:40 | موضوع: مصاحبه ها

بهرام بيضايي مي‌گويد: اگر "افرا" در تالار ديگري اجرا مي‌شد، حتما با يك "افرا"ي بسيار متفاوت روبه‌رو مي‌شديد و بسيار علاقه‌مندم روزي بتوانم اين نمايش را در سالن مناسب آن اجرا كنم.

      فیلم و سینما - اين كارگردان تئاتر و سينماي ايران اين روزها نمايشنامه‌ي "افرا" را در تالار وحدت به صحنه برده است، نمايشنامه‌اي كه بارها و بارها قصد داشت آن را اجرا كند ولي به سرانجام نرسيده است. ولي اين‌بار بعد از سالها طلسم اجراي نمايش «افرا» شكسته شد و در حالي كه علاقه‌مندان آثار بيضايي در انتظار اجراي نمايش "سهراب‌كشي" ـ متني بودند كه سال 85 نگارش آن به پايان رسيده بود ـ اما بيضايي اعلام كرد: نمايش «افرا» را اجرا مي‌كند.

 "سهراب كشي" به دليل بازيگر اجرا نشد

او درباره‌ي تغيير متن انتخابي‌اش به خبرنگار تئاتر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) مي‌گويد: در آخرين لحظات متوجه شديم، نمي‌توانيم براي «سهراب‌كشي» بازيگر پيدا كنيم. به همين دليل «افرا» جايگزين آن نمايشنامه شد.

اما «افرا» براي بهرام بيضايي نمايشنامه‌اي بود با خاطرات غم‌انگيز آن‌چنان كه خود او بارها اعلام كرده بود؛ نسبت به اين متن تلخ شده است.

او در اين‌باره توضيح مي‌دهد: به دليل همين تلخي كه در ذهنم مانده بود، نمي‌خواستم دوباره «افرا» را كار كنم. دو سال پيش اين نمايش را تمرين كرديم. اول محل تمرين را نداشتيم و پس از آن هم تالار اجرا و بودجه مورد نياز به ما داده نشد و اين در حالي بود كه در آغاز توافق كرده بودند كه شرايط را فراهم كنند. اما به طور ناگهاني همه چيز منتفي شد و بعد به طور ناگهاني متوجه شديم محل اجراي ما را به نمايش ديگري اختصاص داده‌اند. بنابراين بدون هيچ توضيح و خبري ناگهان از صفحه‌ي روزگار محو شديم و اين تجربه‌ي بسيار تلخي بود.

او ادامه مي‌دهد: اما اين بار برخورد بهتري با ما شد و پس از اين‌كه اعلام كردم نمي‌توانم براي «سهراب‌كشي» بازيگر پيدا كنم، بي‌درنگ با جايگزين شدن «افرا» موافقت شد و ناگزير «افرا» به روي صحنه رفت.

 "افرا"يي كه فيلم نشد و به صحنه آمد

ناكامي «افرا» آن‌چنان كه بيضايي مي‌گويد؛ تنها به صحنه‌ي تئاتر برنمي‌گردد. چرا كه بارها و بارها قرار بود اين متن به صورت فيلم توليد شود، اما فيلمنامه آن هرگز به تصويب نرسيد تا اين‌كه سرانجام روي صحنه‌ي تالار وحدت به اجرا رسيد.

 زمان معاصر را كمتر مي‌توان روايت كرد

زمان روايت نمايش "افرا" برخلاف بسياري ديگر از آثار بيضايي به دوره‌ي معاصر برمي‌گردد. اين نمايشنامه‌نويس دراين‌باره توضيح مي‌دهد: نمايشنامه‌هاي معاصر هم دارم، اما تعدادشان از اين جهت كمتر است كه درباره‌ي زمان «معاصر» كمتر مي‌توان سخن گفت. به محض اين‌كه درباره‌ي زمان معاصر حرف بزنيم، دشواري‌هايي پديد مي‌آيد كه ممكن است اجراي نمايشنامه را با مشكل روبه‌رو كند؛ چرا كه در برخورد با زمان معاصر، حساسيت‌ها كمي بيشتر است.

علاقه‌مندم روزي "افرا" را در سالن مناسب اجرا كنم

در نمايش «افرا» آدم‌هاي فرودست جامعه، محوريت دارند، بنابراين به نظر مي‌رسد اجراي اين نمايشنامه در تالار وحدت كه معمولا جنس ديگري از تئاتر را ارايه كرده است، يك مقدار به آن ضربه زده است.

اما بيضايي معتقد است: ضربه‌ي بدتر اجرا نشدن "افرا" بود و ادامه مي‌دهد: گروه بزرگي بيش از دو ماه نمايش را تمرين كرده بودند و بايد حتما اجرا مي‌شد. در آغاز قرار بود نمايش 24 آبان در تالار اصلي اجرا شود كه آن‌جا هم مناسب نبود، اما تالاري به جزء آن به ما پيشنهاد نمي‌شد و تجربه‌ي اجراي «شب هزار و يكم» در تالار چهارسو كه باعث شد، بسياري از تماشاگران پشت درب بمانند باعث شد، اين تناقض را پذيرفتيم و ترجيح داديم نمايش را اجرا كنيم.

اما اگر «افرا» در تالار ديگري اجرا مي‌شد، حتما با يك «افرا»ي بسيار متفاوت روبه‌رو مي‌شديد و بسيار علاقه‌مندم روزي بتوانم اين نمايش را در سالن مناسب خودش اجرا كنم.

پايان نمايشنامه يك پايان مصنوعي است

بهرام بيضايي درباره‌ي پايان نمايش هم به ايسنا خاطرنشان مي‌كند كه؛ نمايش «افرا» پيش از آمدن شخصيت "نويسنده" تمام مي‌شود. جايي كه «بُرنا» براي پسرعمويش نامه را مي‌خواند، نمايش تمام مي‌شود. اما نويسنده‌ي داستان، پايان دومي به كار مي‌دهد. او از نمايشنامه‌اش كه خيلي تلخ است راضي نيست بنابراين وارد نمايش مي‌شود تا بتواند سرنوشت قهرمانانش را تغيير بدهد و اين را هم مي‌گويد كه اين يك پايان مصنوعي است؛ چرا كه تغيير بايد در داستان، محله و شرايط اتفاق بيافتد و اين‌گونه است كه تلخي پايان دوم از نوع ديگري است؛ چرا كه مي‌دانيم جعل مي‌كنيم براي اين‌كه صحنه را بدون آزار ترك كنيم و در عين حال به فكر مي‌افتيم بايد چيزي در شرايط تغيير كند.

او در پاسخ به اين پرسش كه شرايط بيروني تا چه حد پايان دوم را بر نويسنده‌ي درون نمايشنامه تحميل مي‌كند، توضيح مي‌دهد: نويسنده‌ي داخل نمايشنامه مطلع است كه شخصيت‌هايش در شرايط بدي به سر مي‌برند. تنها كاري كه مي‌تواند انجام بدهد اين است كه شرايط را دست كم روي كاغذ تغيير بدهد، بنابراين اعلام مي‌كند كه نويسنده به تنهايي مگر بر روي كاغذ نمي‌تواند شرايط را تغيير بدهد. اما اين نشان مي‌دهد خوانندگان هم متوجه باشند كه بايد چيزي را تغيير بدهند و اين‌جاست كه نويسنده هيچ كاري نمي‌تواند انجام بدهد، جز اين‌كه وارد نمايش شود، پايان آن را خط بزند و پايان ديگري را جايگزين كند. ولي با آگاهي بر اين‌كه حالا ديگر تماشاگرانش هم مي‌دانند كه اين پايان نيازمند تغيير است.

بهرام بیضایی

منبع خبر :ایسنا

نوشته شده توسط منتقد در چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت 12:45 | موضوع: مصاحبه ها
بهرام بيضايي گريست. براي بي گناهي افرا و براي بي پناهي برادر کوچکش که در انتظار پسرعموي خيالي خود بود؛ براي نويسنده يي که شيفته شخصيتي شد که خود خلق کرده بود، براي آن شاخه گلي که افرا در راه بازگشت از حبس از دست دختربچه يي گرفت و شايد براي رسوايي همه کساني که افراي بي گناه را هو کردند. و شايد براي آنچه ما نمي دانيم و براي ديگراني که نمي شناسيم. اما همه اينها گمانه زني هاي ماست که چند سال پيش شاهد روخواني بيضايي از اين نمايشنامه در خانه هنرمندان بوديم. و آن لحظه غريب که بغض کرد و خواندنش قطع شد. او دو نمايشنامه همراه داشت، گفت که يکي بلند و ديگري کوتاه است؛ حالا کدام را بخوانم؟ خواندن نمايشنامه بلند درخواست حضار بود؛ پس «افرا يا روز مي گذرد» خوانده شد. او پس از اين نمايشنامه هاي ديگري هم نوشت و «مجلس شبيه در ذکر مصائب....» را به صحنه برد اما همه کساني که آن نمايشنامه را خوانده بودند و آن روز در خانه هنرمندان حضور داشتند در انتظار اجراي اين اثر بودند تا امروز که در تالار وحدت بدون يک جاي خالي اجرا مي شود. تالاري که شکل و شمايل آن با تاثيري که بر شيوه اجرايي نمايشنامه دارد، شايد چندان انتظار مخاطباني را که آن روز نمايشنامه را با صداي بيضايي در خانه هنرمندان شنيدند، برآورده نکند. و شايد هم تصوير روشن تري از اين نمايشنامه که به لحاظ ساختار نظيري در ادبيات نمايشي ايران معاصر ايران ندارد، ترسيم کند. آنچه در حکم اشاره خوانديد بحث محوري